آواز...
آوازش را می شنوم
می شنوم...
در بیاده رو ها دم می گیرم
کسی در کوچه ی دلم گوشه گوشه میرود
و چه عاشقانه می خواند
آهسته
آهسته
دوستت دارم
دوستت دارم
سرنوشت خیال
اگر چشمانت نبودند ...
و اینگونه نبودند
سرنوشت مهربانی
و روزگار لطف
و آینده آرزو
سیاه می بودند
سلام مرا
مثل یک سرود بی سرانجام
به آینه بخوان
و تنهای ما را
همیشه به یاد داشته باش...
سلام به دوستان گلم...
تازه ترین نوشته هایم را هدیه ی چشمان تان می کنم...
خانه ام ابریست
روح تکانی می کنم
سایه ی رحمتت کجاست...
یاری؟
نقاش...
قاب شیشه ی چشمانت را
چه زیبا رنگ زد
آبی
آسمانی
اما
جای برای دلتنگی های ...
من نگذاشت...
تاراج دل...
توفان وحشی
با لشکر سپید
وهجوم باد
رقص کنان
به تاراج دلم آمده بود
و من مواظب قلبم بودم
تا خاطرات پراگنده ات را
تیت و پرک نسازد
توفان سواد ندارد
برف شاعر نیست
و باد نمی شنود…
خوشا پروانه را
در عشق شمع
شب تا سحر
طواف شعله بنماید
گهی خود سوزد از عشق و
گهی تا صبحدم آن شمع را خاموش بنماید
ولی هرگز ز رخسارش
نخواهد بوسه بردارد
چنین باشد دوام عشق
و
من هم همچو پروانه طوافش می کنم
اما ز راه دور
اگر نزدیک گردم شعله شرم و حیا
سر تا به پا سوزد وجود من
چه باید کرد ؟!
ای دل از تو می پرسم…؟
دفتر شعرم
در میان باغ پلک هایت گم شد
سکوت…
اما نه
قلم بیار
می خواهم
لبخندت را
بسرایم .
بنام یگانه
از گل و باغچه ی نور دوستان خوبم سلام
روزگارتان آبی ، لبخندتان سبز
امیدوارم تنهایی تان کوتاه تراز ثانیه ها باشد و پس از تنهای ، نفرت از کسی نیابید...
با خواندن نوشته هایم مرا اینگونه باورکنید ...
به تشویق دوستان خوبم تشویق شدم تا نوشته هایم را در وبلاگ بگذارم ، خدا عزت نصیب شان بدارد که جراتم دادند
به این باورم که "باران بهانه است ، آسمان را هوس بوسه زدن برخاک است " شاید از این طریق بتوانم شما را با خودم داشته باشم . هدفم از آنچه می نویسم اینست که تنهایی ام را با شما تقسیم کنم ،گل زیبای غم را در باغچه زندگی آب دهم، با فریاد بلند آه و مروارید اشک، دوستی کنم و آینه شکسته ی دل را روبروی تان بگذارم ...
و بلاخره می دانم که با من هم نظرید :
با هر دلی که شاد شود شاد می شوم
آباد هر کی گشت من آباد می شوم
و این کوتاه تقدیم چشم های مهربان تان ...
چه زیبا در من تکرار می شوی
این تویی ...
که با بودنت تکرار
ناگفته هایم
گفتنی می شود...
از این به بعد همه روزه وبلاک یک قدم تا رویا را برای دوستان عزیز که این در را می کوبند بروز خواهم کرد .
آروزمندم همیشه آمده با نظریات تان همراهی ام کنید
شاید زی